سلام.............سلام

..................................................................................................
به کرم سبز بیاندیش ......بیشتر زندگیش را روی زمین میگذراند،به پرندگان حسد می ورزد و از سرنوشت و شکل کالبدش خشمگین است....
می اندیشد: من منفورترین موجوداتم، زشت،کریه،و محکوم به خزیدن برروی زمین.
اما یک روز،مادر طبیعت از کرم می خواهد پیله ای بتند.کرم یکه میخورد...پیش از آن هرگز پیله نساخته.
گمان میکند باید گور خود را بسازد،و آماده مرگ می شود...هرچند از زندگی خود تا آن لحظه ناخشنود است،به خداشکوه میبرد: خدایا،درست زمانیکه سرانجام به همه چیز عادت کردم،اندک چیزی را هم که دارم از من میگیری....
خود را نومیدانه درپیله حبس می کند و منتظر پایان میماند....چندروز بعد ، درمی یابد که به پروانه ای زیبا تبدیل شده.می تواند به آسمان پرواز کند و بسیار تحسین اش کنند.از معنای زندگی و برنامه های خدا شگفت زده است.....................................


به کرم سبز بیاندیش ......بیشتر زندگیش را روی زمین میگذراند،به پرندگان حسد
می ورزد و از سرنوشت و شکل کالبدش خشمگین است....
می اندیشد: من منفورترین موجوداتم، زشت،کریه،و محکوم به خزیدن برروی زمین.
گمان میکند باید گور خود را بسازد،و آماده مرگ می شود...هرچند از زندگی خود تا
آن لحظه ناخشنود است،به خداشکوه میبرد: خدایا،درست زمانیکه سرانجام به
همه چیز عادت کردم،اندک چیزی را هم که دارم از من میگیری....
خود را نومیدانه درپیله حبس می کند و منتظر پایان میماند....چندروز بعد ، درمی
یابد که به پروانه ای زیبا تبدیل شده.می تواند به آسمان پرواز کند و بسیار تحسین
اش کنند.از معنای زندگی و برنامه های خدا شگفت زده
است.....................................



.اون روز خیلی هول بودم همش توو دلم با خودم فکر این بودم که برا بار اول چجور دستمو میگیره کی ؟؟یه ترس عجیبی توو وجودم بود. انگار عجله داشتم زودتر باهاش حرف بزنم آخه از شب خواستگاری تا اون روز حتی سلامشم نکرده بودم مامانمم که ا چشامو حرف زدنم این موضورو فهمیده بود هزار بار تکرار کرد زود نگی بله تا 3 بار نشده نگی دختر آبرومونو نبری منم همش با خودم میشمردم که کی 3 میشه واسه بار 3وم که عاقد خطبه رو خوند سری گفتم بله پسره بیچاره ام فهمید من هول کردم خندش گرفت ،همش توو دلم با خودم فک می کردم واسه بار اول کی بهم دس میزنه انقد پیش خودم خجالت می کشیدم که ا بله گفتن داشتم پشیمون میشدم .همه بعد عقد خونه ی ما دعوت بودن تا به خونه رسیدیم صدای اذون از مسجد محل شنیده میشد.اونم رفت توو اتاق نماز بخونه منم خواستم خود شیرینی کنم رفتم سری سجادمو پهن کردمو پشت سرش نماز خوندم .نماز که تموم شد یه حسه عجیبی بهش داشتم که یهو دیدم برگشت دستشو به سمتم دراز کرد و گفت قبول باشه....شیرینترین و اولین خاطره از عشقم بود
![]() |
بانوی من
اشکالی که در مرمر سخت کوه جان می گیرند به خالق خویش که گذشت سالیان
، او را خاک می کند جان می بخشند....هنر این چنین بر طبیعت پیروز میشود...........
من که پیکر تراشم این را می دانم. اعجاب این هنر زمان و مرگ نمی شناسد.....
قرنها بعد که که هر دوی ما خاک شده ایم،
زیبایی تو و اندوه من همچنان خواهند زیست و مردم خواهند گفت :
آنها هردو یک نفر بودند..........




در این وبلاگ به روی همه باز است حتی شما غریبه ی عزیز...